از رنجی که می بریم|سه

درخواست حذف این مطلب
یکی از بچه های دوره که نمی دانم کیست -احتمالا خطش را عوض کرده- sms داده که می خواهم بروم دیدار ی و مدالم را تقدیم(؟) کنم یا نه، و گفته که اگر می خواهم، باید تا فلان روز مدالم را ببرم پیش فلان آقا در دانشکده روانشناسی تهران. خب؛ راستش من اصلا نمی دانم مدالم کجاست. یعنی اصلا نرفتم مدالم را بگیرم. احتمالا انداخته باشندش دور. ننداخته باشند هم من هیچ وقت نمی روم آن را بگیرم. و بعد، واقعا چه ی می تواند چنین چیز بی ارزشی را ولو نمادین ببرد تقدیم کند؟

من پُرم از حسرت کارهای نکرده. از نظرِ من هر در دوره دبیرستان یک بار هم طرف المپیاد نمی رود، یا لاأقل به فکرش نمی افتد، ترسوست. آدم هایی که مثل یک موجود رقت انگیز به درس های مضحک دبیرستانی می چسبند و پیِ نمره ی ما فیزیک و ریاضیات پیشِ پا افتاده دبیرستانند، حال من را به هم می زنند. بزرگ ترین ظلمی که در حق خودم ، انتخاب اولویت اشتباه و از دست دادنِ فرزانگان بود. دومین ظلمی که در حق خودم مرتکب شدم، جدی نشدن برای المپیاد نجوم یا ریاضی از اول دبیرستان بود. مدرسه ما یک مدرسه بسیار خموده بود با بچه های بیشعور خوان، که دوست داشتند چیزهای دیکته شده را بخوانند و نمره بالا بگیرند. در مقابل من بودم با یک وار سؤال که معلم هایم حتی جوابشان را بلد نبودند، و مس ه شدم، و خو دم، من دقیقا تمام چهار سال دبیرستان را خو دم. اول دبیرستان، همزمان من را نابود کرد و ساخت؛ اعتبار مدرسه و معلم های احمقش برایم فروریخت، اما در مقابل، خودم هم کار خاصی، جز مطالعات پراکنده و پژوهش های بی سرانجام ن .
چند شب پیش داشتم از شدت گریه قالب تهی می . در یک لحظه غریب، به خودم نگاه کرده بودم، و یک موجودِ شرم آور بی دستاورد دیده بودم. وسط اتاق از مواجهه ناگهانی با وجودِ رقت انگیز خودم، در تاریکی شبی که از پنجره نور چراغ را کنار می زد، روی زانو زمین افتادم و شروع با شدتی وصف ناپذیر، گریستن. شبی بدتر از آن شب در تمام زندگی ام سراغ ندارم. آن شب، پایه های فکری تمام مکاتب دنیا، به شکل ارواح سرگردان از مغزم می گذشتند، موسیقی ها، ها، صحنه های پراکنده و بی ترتیبی از وقایع بی سروته زندگی ام، و جزئیاتی که منِ امروز را آفریده بود، جزئیاتِ معناداری که به خودی خود، در بی اهمیت ترین موضع واقعه قرار می گرفتند؛ و من خودم را در آن میان دلبسته مکتبی می دیدم که اثباتِ حقانیتش از دستِ ذهن حقارت آمیزِ من برنمی آمد. خودم را دلبسته انسان می دیدم، در انسانی ترین شمایل خودش، وقتی که حدود را گذرانده و از تهی ست، از کذب خالی ست، و همه ، صداقت است در کوچک ترینِ رفتارها.

من تقریبا به هر در اطرافم هست، المپیاد را به قوت سفارش می کنم. المپیاد زندگی آدم ها را دستخوش تغییرات نه چندان کوچک می کند. ورود به این حوزه، حتی اگر نتیجه نهایی هم در پی نداشته باشد، آدمی را با نوع جدیدی از سبک زندگی، و با آدم های جالبِ دست چین شده آشنا می کند، که این خود می تواند ب برای فهمِ پوچی انواع بشر معاصر باشد. غیر از آن، تلاش برای رسیدن به چیزی که بچه های تراز(!) در مدرسه های تراز برای آن تلاش می کنند، به تو جدیتی می بخشد که رقابت های دبیرستانی هیچ گاه به تو نمی دهند. هایی را در یک مقطع کوتاه تجربه می کنی که شاید هیچ گاه در تمام عمرِ پیش رویت، آن ها را نبینی و زندگی حرفه ای ات اصلا از اینکه پای درسشان بنشینی جدا باشد.
غیر از اینکه بخواهم المپیاد را، که یک نمادِ شرم آور از تسلط طبقه بورژوا بر تمام جنبه های زندگی شهری ست، دستاورد بدانم، مسیری که یک دانش آموز از یک مدرسه نمونه تی باید طی کند که به رقابت برای مشخص شدن رنگِ مدال برسد (دو، یا سه مرحله آزمون) (که البته فکر می کنم تابه حال ی از یک مدرسه عادی در آن کلاس ها ننشسته باشد) جدیتی در یک بچه شانزده تا هجده ساله به وجود می آورد که حتی اگر به چیزی منتج نشود، بعدها به دردش خواهد خورد و یا اگر بشود، باز، بی پایگی تمام پیشفرض های آدم در زندگی را، و پوچی پس از یک تلاش نسبتا بزرگ -در مقیاس های موفقیت های ایرانی!- را به آدم اثبات می کند.

من چهار سال دبیرستان را به تمامی تلف . می دانم نشستن و حسرت خوردن، کارِ به اصطلاح خودم حرفه ای ها نیست، اما من واقعا برای آن روزها پر از حسرتم. روزهای دبیرستان، وقتی ساعاتی هم از ظهر گذشته بود و بعد از چندزنگ درس سنگین تخصصی به خانه می آمدم، باورم نمی شد در آن ساعاتِ محدودی که تا پایان روز مانده، بشود کاری کرد، برای پُربار شدنش. آن روزها من با حرص به انی که می گفتند این روزها بازنگشتنی ست، برنامه چهارشنبه های دوم دبیرستان را نشان می دادم، که چهارزنگ طاقت فرسا، تخصصی بود. سالِ اول، وقتی آن معلم فیزیک احمق، من را از همه شوقم برای پرداختنِ جدی به فیزیک خالی کرد و فیزیک برای همیشه به دل ناخواه ترین درسِ من تبدیل شد (البته بعد از شیمی در پیش ی که با آن ِ وحشی، باعث شد همین حالا هم برای باز ِ شیمی دچار حالات وحشت زدگی شوم)، هیچوقت فکر نمی یک روز برای ساعاتِ رخوت زده زنگ فیزیک که میزِ آ می خو دم حسرت بخورم و فکر کنم که می شد بهتر مصرفشان کنم. مدت زمانی از عمرم را که صرف تماشای های نه چندان مهم ، مدت زمانی از عمرم را که صرف خواندن رمان های خوب اما بی هیچ فایده ای برای فهم روحیات بشری در مختصاتی متفاوت از فضازمان ، مدت زمانی از عمرم را که در آن توییتر احمقانه گذراندم، مدت زمانی از عمرم را که در این وبلاگ احمقانه نوشتم، مدت زمانی از عمرم را که خو دم، هیچ وقت فکر نمی در عنفوان نوزده سالگی، یک شب به هیکلی غول آسا از بیهودگی دربیایند و به من هجوم بیاورند، به من که تنها بودم و اطرافم همه بیهودگانی بودند که چیزی از درد من نمی فهمیدند. آن شب من به تمام چهل ساله های امروز، که حرفی برای لحظات دهشتناکی که در حال تجربه شان بودم، نداشتند، لعنت فرستادم. به همه سی ساله هایی که مهم ترین دهه عمرشان گذشته بود و حتی اندازه مویی، سعی نکرده بودند برای بی پناهی یک شبِ دختربچه ای نوزده ساله، حق را از باطل تمییز دهند. به همه آن ها که می توانستند عمری بگذارند تا من آن شب، آن لحظات، تا آن حد سرگردان و بی پناه و ترسیده نباشم، و قلبم از شدت هیجان و غم توأمان، از راه های نرفته پیشِ رو، از بارهایی که روی دوش احمق های رؤیانمرده ای مثل من است، در حال انفجار باشد، واقعا در حال انفجار باشد، و آنچنان اشک بریزم که رگ های پیشانی ام برجسته شوند، انگار لحظه ای بعد فرومی پاشند.
همان وقت، مامان آمد توی اتاقم، و به عادت همیشه اش وقتی گریه من را می دید، خواست حرف های خنده دار بزند. سعی کرد بفهمد برای چه گریه می کنم، اول نگفتم، مدام اصرار کرد و گفتم که ناگهان با شدت شرم آوربودنِ خودم مواجه شده ام و نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. شانه ای بالا انداخت، و به شکلِ بچه م ازدست رفت ـی نگاهم کرد، و رفت.

گمانم یک چیزی در حال اتفاق افتادن است، شبیه اضطرابِ اثبات شده فومو؛ اضطرابِ تازه پدیدآمده قرن ارتباطات. fear of missing out. ترس عقب ماندن، ترس بدتر بودن اسم ، کمتر بودن تعداد سازهایی که یاد گرفته ایم، تعداد زبان هایی که بلدیم، تعداد کتاب هایی که خوانده ایم، تعداد واژه های نامأنوسی که می دانیم، تعداد مدرک مهارت ها، غذاهایی که بلدیم، ارتباطاتی که داریم، و اینگونه ست که داریم لذت یاد گرفتن را بر خودمان زهرمار می کنیم، اما این روزها وقتی به اوضاع جهان نگاه می کنی، یاد گرفتن حتی به کالای لو ی بدل شده که هر ی نمی تواند از آن لذت ببرد، چیزی که باید در خانواده خاصی به دنیا آمده باشی، یا فرد خاصی را در یک دوره مهم از زندگی ات ملاقات کرده باشی، که در تو به وجود آمده باشد.
اما چیزی که من به آن دچار شده ام از این نوع نیست. آ ین باری که سعی ی را با دانسته هایم مرعوب کنم یادم نیست، و اگر این کار را کرده باشم هم، احتمالا فقط و فقط برای خسته بودن از شنیدن حرف های مضحکِ بی سوادانه درباره همه چیز بوده، چیزی که من از آن حرف می زنم، از جنس یأس برای نوع بشر است. از جنس ترس برای آینده جمعی. از جنس نگرانی برای تغییر هویت جمعی انسان، به حاشیه رانده شدن ماهیت انسان، نادیده گرفته شدن موجودیتش.
پر از دردم، پر از وحشتم، پر از حس عقب ماندگی و یأس. از هرچیزی به یک موضوع یأس اندود می رسم. از نموداری که نشان می داد از سال 1500میلادی تعداد کالری دریافتی به ازای هر نفر در ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه، (البته نمودار هر کشور با تاریخ آن متناسب بود، نمودار بریتانیا از 1500 شروع شده بود) تا 2013، افزایش یافته، به این فکر که چندده نفر چندده روز شبانه روز برای تهیه چنین نموداری زحمت کشیده اند و ما چرا در ایران این را نداریم. از خواندنِ مقالاتی که در رو مه های مختلف جهان درباره آینده پژوهی چاپ شده، به این می رسم که وقتی دنیا با چنین سرعتی در حال پیشرفت و ارائه و طرح مکتب است، این حوزه احمق درخودکپیده به سکر کدام مرگ فرو رفته که هیچ تلاشی برای طرح دین لاأقل به عنوان یک مکتب حدأقلی نمی کند فقط برای همین امروز، نه حتی برای آینده ای که بناست ربات ها ما را کنترل کنند! از دیدنِ بودجه های mit که تا این حد خودکفاست، یاد این می افتم که ما در ایران عملا هیچ بودجه ای حتی در بهترین های صنعتی، برای پژوهش نداریم. به خبرهای دستِ اولی که از نسل سوم حزب الله رسیده فکر می کنم، به اینکه چقدر گمان می آن جا پر از جوان های تروتازه آرمان خواه است، به جهانِ عربِ مُرده که هویت خود را باخته، به فقدان موسی صدری که هویت را به شیعه جهان عرب برگرداند، به اینکه من چقدر با این سرعت از رسیدن به سیر تغییرات جهان ناتوانم! به اینکه چقدر ناچیزم! به اینکه چقدر نگرانم از چگونگی مقصدی که دنیا به آن روانه است، دردِ من دردِ عمیق انسان است؛ دردِ رؤیابافانه، دردِ احمقانه، دردی که مدت هاست زیر اخبار بمباران های شیمیایی و گرسنگی و فقر و آن کودکِ فال فروشی که با لحنی رمیده از من پرسید فال؟ گم شده.. دردی که شب ها خواب را از چشم های هیچکدامِ شما مدعیان احمق نربوده. دردی که هیچکدامِ ما احمق ها را بی خواب نکرده..


مدال؟ دیدار ی؟ اگر بنا باشد بروم ی را در این مقام ببینم، با سر بالا می روم.. سرِ بالا..

از اینکه موجود شرم آوری مثل من در جهان وجود دارد، از مولکول های ا یژن، نور آفتاب، و گیاهان فوتوسنتزکننده و هندوانه ای که دو ساعت پیش خوردم، عذرخواهی می کنم..


پ.ن: می دانی، این روزها زیاد یاد آن لحظه ای می افتم که روی صحنه، موقع اجرا برای چندتا آدم به اصطلاح مهم، دیالوگ را یادم رفت.. دیالوگ را یادم رفته. حرکت بعدی را یادم رفته. از آن پشت مُشت ها ی باید برساند.. روبرویم کی بود؟ مَهی؟ مَهی رساند.. توی ماشین وقت برگشتن درحالیکه یک تکه از دکور را از پنجره های دو سمت ماشین روی سقف نگه داشته بودیم، چقدر همه دعوام د.. چقدر همه دعوام می کنند.. چقدر من این روزها در ش ت خورده ترین ح خودم هستم..

پ.ن دو: می دانی، إن الانسان لفی خسر؛ الان من هرچقدر بروم بغل گوش یکی چهارسال کوچک تر از خودم بخوانم، که این روزها جا دارد هرچقدر توش کار بچپانی، باور نمی کند، گلایه می کند از خستگی بعد از مدرسه، می گویم برو المپیاد بخوان، می گوید اگر نشود کنکور را باخته ام.. الا الذین آمنوا؟

پ.ن سه: دوسه روز است درد می پیچد توی قفسه م، می پیچد، می پیچد، می پیچد..