ازمن

درخواست حذف این مطلب

خدایا، در این لحظه از عمرم، به آنجا رسیده ام که سایه مبانی فرویدی برای مأخذشناسی گناه را از اعمالم برداشته ام. کارهایی کرده ام که به وضوح، از حدودت بوده، و نفس لوامه ام انگار به این منِ کثیف عادت کرده باشد، در عینِ سکوت پشت میز یک کافه روشنفکری سیگار گیرانده؛ در این لحظه به تو می گویم از حدودِ تو، من را زمین زد. بی آنکه احساس بدی از انجامشان داشته باشم، طبق رابطه علت و معلولی، به چیزهایی منتج شد، که زندگی ام را به زمین کوباند، و همچنان می کوباند. خدایا به تو پناه می آورم از خودم. خدایا حتی به آتشت پناه می آورم از خودم. از خودم.


پ.ن: می دونی چیه؟ این روزا، از اینکه یکی بیاد یه حال معمولی بپرسه ازم، وحشت دارم. از صمیمیتی که با بعضی آدما دارم، وحشت زده م. ازش پرسیدم اگه بدونی یه روز یهویی می ذارم میرم، بازم می مونی پیشم؟ گفت آره. گفتم چرا؟ گفت مگه رنتیوی هست؟ می خوام از همه فرار کنم. می خوام تنها باشم. می خوام نامرئی باشم. می خوام همه همه همه آدما یادشون بره وجود دارم. یادشون بره منو دوست داشتن. یادشون بره ازم متنفرن. محو؛ لاموجود. از کوچک ترین دیالوگ ها وحشت دارم. جواب ضروری ترین تلفن ها رو نمی دم. کاش می تونستم برم به همه بگم من ممکنه یهویی بذارم برم. یعنی بگم خیلی ممکنه یه روز یهویی بذارم برم. واقعا ممکنه. هیچ دلیلی هم براش نداشته باشم. فقط از خواب بیدار شم، صبحونه بخورم، پشت چشمم مداد بکشم، بعد برم یه جایی، با آدمای جدید، تو دنیای جدید، با کلمه های جدید؛ و فقط به همه اطمینان بدم زنده م. یهویی برم.. یهویی برم..


پ.ن دو: اگه بدون عشقِ من، کنار هر ی خوشی؛ به حرمت گذشته مون، چرا منو نمی کشی؟