whats wrong with you

درخواست حذف این مطلب

1.

مدت هاست سؤالاتی مثل این ذهنم را مشغول کرده اند، که در حالِ حاضر کشور ما، اقداماتِ ابت برای تدوین و انتشار و همه گیر شدن یک سیر تفکر منطقی و کاستن از شیبِ صعود ابتذال، چه چیزهایی می تواند باشد. خب، من از این سؤال کلی، جواب کلی نمی خواهم. جو هنوز برایش نیافته ام، اما چرندیاتی یادداشت می کنم مثل اینکه ساختن یک با تمِ سوررئال از پیچیدگی هایی که قربانی ی ان سازی ها شده اند، از این می رسم به سؤال دیگری که باید چه کرد این در بحبوحه سلام بمئی ها و مصادره ها دیده شود، و ناگهان مثلا تصویر دختری که آن روز توی خیابان انقلاب داشت با دوستش درباره مدیریت رسانه ای صحبت می کرد و در همان مرور لحظه ای کوتاه که از کنار هم گذشتیم ذهن روشنش به من وصل شد، با هاله ای نور در اطراف هیکلش در ذهنم می آید. سؤال بعدی این است که دقیقا چه ی، با چه کرکتری، توانایی طرح یک تفکر برای جامعه جوان نخبگانی را دارد، که بتواند تمام طیف ها را جذب عقلانیت خود کند؟ برای این، با مطالعه سیر رفتاری و زندگی انِ ایران، و انِ ی پرطرفدار، یا خطبایی که جمع های بزرگ به آن ها اقبال نشان داده اند، صفاتی در ذهنم می آیند، اما دور و مبهم. اینکه اصلا ی باشد که بتواند به معنای واقعی مولد یک تفکر باشد، و آن را اجرا کند، و آن را نشر دهد، و از یک سیر منطقی برای نتیجه گیری بهره بگیرد، یک سؤال بزرگ است. باز هم برایش جواب ندارم، ی ری چرندیات دارم، ی ری چرندیات جزئی، با تصور صحنه ای از یک برخورد، برخورد ِ مورد نظر با یک مخالفِ عصبانی بی ادب، و بعد سعی می کنم در جلد آن بروم، و رفتاری کاملا به دور از کلیشه را از او در ذهنم به نمایش بگذارم. خب، این تصویر احمقانه نخ نماشده واکنش آرام با مهربانی تصنعی را همان ابتدا کنار می گذاریم، خشونت و بگیر و ببند که قطعا محکوم است، دعوت به ناهار و بحث؟ اگر رد کرد چه؟ ترک سالن؟ خندیدن؟ به شوخی گرفتن؟ جو ندارم.

این بحث ب با مهدی پیش آمد، و او میانش از من این سؤال را پرسید، که در این تقریبا سه ماهی که نیامده ام توییتر، تأثیری درباره حس منفی ام نسبت به ایران احساس می کنم یا نه؟ جواب این بود که بله، بسیار کمتر شده. آنجا ما مواجه بودیم با بزرگنمایی های حاصل از جمله های کوتاه، آنجا ما مواجه بودیم با رسوخ ِ احساس عقب ماندگی و تحقیرشدگی به عقلمان، و این چندماهی که نبوده ام، بسیار واقع بینانه تر به همه چیز نگاه می کنم. الان، خدا را شکر می کنم که در ایرانم و دال موسیقی می سازد، نرگس آبیار هست و نفس می سازد، اصغر فرهادی هست و ج نادر از سیمین می سازد، سایه هست و شعر می گوید، و دختران و پسرانِ روشنی هستند که وقتی از دور نگاهشان می کنی، به تمامی از خمودگی به دورند، و این ها اگر برای ما بمانند، من یقین دارم روزگار انقدر نامرد نخواهد ماند.

این درست است که بچه فنی ما، اگر وجدان و شرف داشته باشد، باید برای یافتنِ پایه های معرفتی علمش که با پیشرفت حیوانی بشر نیامیخته باشد، مدت ها عمر صرف کند، و این یعنی وقتی را از پرداختن به تخصص خودش بردارد و به چیزی بپردازد که علوم انسانی عقب مانده ما باید پیش از این می پرداخت، اما لاأقل چهل سالِ بعد، آن ها که می آیند، فقط به تخصص خودشان می پردازند. این درست است که رابطه و صنعت ما به طور کلی وجود خارجی ندارد، اما می تواند داشته باشد. این درست است که همه ما سعی می کنیم از سر و ته کارمان بزنیم، اما ریشه این کجاست؟ ندیدنِ نتیجه کار، و وقتی تو مسیر ثمردهی پروژه را از سنگ های فرساینده پاک کنی، وقتی شن ها را از کفش هم تیمی هایت در بیاوری، وقتی مقصد را تصویر کنی و شفافیت را جای ابهام بنشانی، آنگونه که پیدا باشد نتیجه هر عمل چیست و هر کوچک ترین قدمی چه بازخوردی در پی دارد، آنوقت این خمودگی از بین می رود. بله، ما تنبلیم، اما نمی شود نباشیم؟ بچه ای که برای فرار از تکالیف احمقانه مدرسه های احمق، کاملا دست از کار می کشد و در نتیجه تنبل بار می آید، نمی تواند در یک سیستم آموزشی درست که از هر متناسب با ریزجزئیات کرکتر خودش تکلیف می خواهد، شکوفا و بارور شود؟ وقتی کاری را که دوست داری انجام می دهی، جز محدودیت جسمی، خستگی معنای دیگری دارد؟


من امروز مطلقا هیچ چیز امیدوارکننده ای در این کشور نمی بینم. حدس می زنم از روی شواهد، حدسی بدون تخصص البته، که تا بیست سال دیگر قحطی بزرگی ما را فرا می گیرد و ما از بی آبی می میریم، درحالی که درخت های پسته زمین های مرکزی ایران، که با آب های به زورآمده از دلِ زمین قد برافراشته اند، می ریزند و به توهم مال اندوزی مان پوزخند می زنند و ما همچنان درگیر آنیم که بدانیم واقعه را باید گردن کدام حزب انداخت. بیست سال دیگر که همه آن ها که چیزی بلد بوده اند و برای دختر-پسربازی و وقت گذرانی و مدرک گرفتن برای گفتنِ جو ف فروشانه برای سؤال شاه دوماد/عروس خانوم مدرکشون چیه؟ و از این دست مسائل نرفته اند، مملکتِ درست ناشدنی را برای نجات خودشان تنها گذاشته اند و رفته اند و ما مانده ایم و ی ری خنگِ زردِ سلام بمبئی بین و حامدهمایون شنو؛ بیست سال دیگر که تسلا ماشین های بی نیاز از سوخت فسیلی اش را به محله عرضه جهانی رسانده و نیاز جهان به نفتِ ما از نصف حالا هم کمتر شده و اقتصادِ مریضِ نفت محورِ ما همه مردم را به مرگ بر اثر فقر مطلق می کشاند؛ بیست سالِ دیگر که دیگر هیچ آرمانی، ملی یا مذهبی، برای بچه تازه به دنیاآمده امروز و بیست ساله آن روز، باقی نمانده که به خاطرش بجنگد، و ماییم و تصویر احمقانه ای که در یکی از های کارگردان های تازه کار امروز هالیوود، و کارگردان های کارکشته آن روز، نشانمان می دهند که مرگ بر گویان در گستره ی گرداب وار از س و پول و ی و خشونت که برایمان پهن کرده اند فرو می رویم و می میریم، بیست سالِ بعد، بیست سالِ بعدی که منِ بیست ساله امروز کشورم را ترک کرده ام چون درست شدنی نیست. چون در الکِ آدم ها، خنگ ترین ها رئیس جمهوری و و رئیس مملکت شده اند، چون این بیشعورها حتی نمی فهمند هوش چیست، ماشین الکترونیکی چیست، زیرساخت های مورد نیاز برای پیشرفت های نرم افزاری چیست، چون نمی فهمند اگر بناست اقبال عمومی رو به یک اپلیکیشن داخلی باشد، باید پای هر سرویس اطلاعاتی که توانایی اعمال قانون روی شهروندان تابع کشور را دارد، از آن بریده شود. چون نمی فهمند اگر بناست حرفشان یدار داشته باشد، احتیاج به اثبات بی طرفی رسانه شان دارند، و با رسانه ای که اگر بگوید ماست سفید است، همه مطمئن می شوند ماست سیاه است، کاری نمی شود پیش برد. چون احمقند. چون ی ری احمق آن بالا نشسته اند و ما می رویم، ما زود از اینجا دست می کشیم، ما زود ناامید می شویم.


عمرِ چهل ساله ، در برابر فجایعی که در انتظار اینجاست، هیچ است. اگر می شود با جنگی چهل ساله، چهل سال بعد، تصویر زیباتری از اینجا دید، چرا که نه؟ با کمال میل؛..

من اعتقادی به مرزها ندارم. من جهان وطنی ام. ی در سن پترزبورگ، لندن، رم، بارسلونا، برلین، پاریس، ی در بیروت و صنعا و نجف، منتظر است که من فریاد بزنم و رو سمتِ من کند؛ من به این ایمان دارم، بی آنکه ذره ای گمان ببرم به وهم بودنش؛ اما اینجاست که هیچ را ندارد. اینجاست که تنها مانده. اینجاست که دارد می میرد واقعا دارد می میرد. من نمی دانم رفتن چگونه است، من نمی دانم کندن یک تکه از قلب و برای همیشه رها ش در گوشه ای از خاک سرزمینی که در آن قد کشیده ای چگونه است، اما می دانم این ها اصلا اهمیتی ندارند، این شعرها، این کلمات احساساتی، اصلا اهمیتی ندارند، وقتی مرگ بناست به زودی ما را در بر بگیرد و می توانیم کاری کنیم نیاید و فروگذار می کنیم.


آن ها که من را می شناسند، می دانند من همان بدبینی هستم که بُردترین شرایط را به منزله باختی سنگین در نظر می گیرم و می کوشم آن بدترین را بهتر کنم؛ پس این ها امیدواری یک متوهم تسخیرشده با توهمِ «ما می توانیم» نیست؛ این ابراز امیدواری یک ذاتاًناامید است، یک ذاتاًخسته، یک ذاتاًرونده.


گویا ما، با این دست های ضعیف و پاهای خسته، تنها انی هستیم که برای اینجا مانده ایم؛ لطفا روییدن جوانه های ذهنتان را، مرعوبِ داستانِ داس های آینده ی نامعلوم نکنید؛ آینده را گو بیا، چه باک، وقتی همه با هم ایم..








2.

من یقین دارم آدمی هر جرمی مرتکب شود، لایقِ تحریم مالی نیست. اردیبهشت نمایشگاه کتاب است و من اگر پولِ ماهانه ام را به بودجه ام اضافه کنم، جمعا چیزی کمتر از چهارصدتومن پول دارم. هارد ندارم و سریال صحنه هایی از یک ازدواجِ برگمان توی صف مانده. های نورئالم توی صف مانده. های نوآر توی صف مانده. گفتگوهای حسین دهباشی، گرچه من اعتقادی به تاریخ شفاهی ندارم، توی صف مانده. هزاری مستند دیگر توی صف مانده. چهارصدپانصد عنوان کتاب توی صف ید مانده. هرروز از روبروی هزار صحنه می گذرم که ثبت ناشدنش با دوربین حرفه ای ظلم به بشریت است، و فقط رد می شوم. هرروز هزاران کلمه در کتاب های درخودکپیده کتاب فروشی ها منتظر چشم ها من اند و من نمی آیم. بی پولی آدم را درد می آورد. بی پولی آدم را می کشد. سرزمین های ناشناخته منتظر قدم های من هستند، ستاره های د منتظر چشم های من هستند، شن های د منتظرند تا طرح هیکل من را در خود بازتاب دهند، و بادهای د منتظرند تا پاکش کنند. و آلبوم های مهبد شفیع نژاد منتظرند.

دنیا، صبر کن من بروم ، صبر کن بروم سر کار!







3.

خطر اسپویل؛

من از هرچیزی که به سرخ پوست ها مربوط باشد، لذت می برم. البته وقتی این جمله را ادا می کنم، دقیقا یادِ آن انسان های بیشعوری می افتم که جونیور در خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست وقت می گفت، به سرخ پوست ها علاقه دارند، و آنچه نوشته بود آنگونه القا می کرد که این آدم ها با سرخ پوست ها شبیه یک قوم مُرده جالب برخورد می کنند، که جای خالی آوازهای شکارشان در the wolf of wallstreet (کثیف ترین تاریخ!)، وقتی که دیکاپریو دارد سر کارمندانش فریاد می کشد pick up the phone and start dialing، حس می شود. در یک دوره ای هم علاقه داشتم خودم را جای سرخ پوست ها بگذارم و ببینم در موقعیت های مختلف چه می کنند. مثلا توی توییتر نوشته بودم که در روز تولد آدم ها، سبدهای میوه و مشروب می برند، دور آدمِ متولدشده می چرخند و آواز می خوانند و شبِ تولدش را کنارش صبح می کنند، چون فقط باید یک سرخ پوستِ تحقیرشده سرکوب شده دست کم گرفته شده باشی تا بفهمی زندگی تاچه اندازه سخت و غمگین است، و فقط باید مثل یک سرخ پوست دستاوردهایت را نادیده انگاشته باشند، یا از دستاوردهای دنیای عادی دور نگه داشته شده باشی، یا اصلا ندانی دقیقا به چه چیزی می گویند دستاورد، و فقط باید مثل یک سرخ پوست در سرنوشتی که به آن محکومی گُم و سرگردان باشی، تا بدانی گذر سال ها وقتی هیچی برای زنده ماندن نداری چقدر گریه دار است و تولد چقدر آدم احتیاج به هم دردی دارد، به جای اینکه یک کاسه بزرگ پاپ کورن بردارد و بنشیند غمگین ترین تاریخ را، مثلا nyfes را، ببیند و گریه کند. به هر حال، شب تولدم نیست، این ها را گفتم که بگویم تازه ترین ی که دیده ام، wind river، درباره دختر سرخ پوستی بود که بعد از اینکه کارگرانِ منطقه سرد محل زندگی اش به او کرده اند، با پای فرار کرده بود و ریه هایش از فرو دادنِ هوای سرد و دویدنِ همزمان، ترکیده بود و مُرده بود؛ و او با همه این ها هفت مایل، هفت مایل دویده بود درحالی که وقتی جرمی رنر یکی از مقصران مرگش را مجبور کرد تا با همان شرایط بدود، او دویست متر بعد مُرد. پر از جزئیاتی ست که من تصنعی در آن ها حس ن و با آن گریستم.

می دانی، اینکه مردمی سرکوب شده و ش ت خورده، تاچه اندازه هنوز به آوازهایشان اعتقاد دارند و آن ها را به بچه هایشان یاد می دهند، اینکه وقتی حتی آنقدر حساب نمی شوند که از مرگ بر اثر مستی و زن های ناپدیدشده شان آماری در دست نیست، اینکه حتی وقتی سعی کرده اند آن ها را از هویت شان تهی کنند، اینکه حتی وقتی آن گوشه بار با آن آ ین دلار از پول باقی مانده شان آ ین بطری مشروب را می ند، باز امید دارند که روزهای خوب می آید و باز آوازهای رجزگونه می خوانند، من این ها را از سرخ پوست ها دوست دارم. آدم های سرسختی که در برف با پای هفت مایل می دوند، آدم هایی سرسختی که در امید بازی هویت ازدست رفته شان زندگی می کنند، آدم هایی با پدرهای مستِ بی پول، که باز می خواهند زنده بمانند..









4.

اینکه رفقایمان هم فهمیده اند وضع آنقدر افتضاح است که حالا وادارشان کرده همه جا بنشینند و بگویند ی هیچ کاره است، و خودشان با دست خودشان، ی که ایدئولوژی آن ها را تغذیه می کند یک مقام تشریفاتی بخوانند، دلیل مشخصی جز تناقضاتی که ذات را تشکیل داده، ندارد.









5.

تازه ترین کت که می خوانم، از کتابخانه حاجی بابا برداشتم؛ پیشاور. کتاب بسیار قدیمی ست و به توصیه یک دوست رغبت تورقش کنم، چون فکر نمی برای امروز ما حرفی داشته باشد؛ به هر حال اما، ادله تاریخی برای اثبات یا نفی یک واقعه تغییرناپذیر است و این از تأثیر زمان روی کهنه یا جدید شدن مفاهیم کتاب کاسته. کتاب درباره اثبات حقانیت مذهب تشیع است، و بیانِ بحث هایی ست که واقعا بین سلطان الواعظین و چند نفر از برادرانِ اهل تسنن شهر پیشاور اتفاق افتاده و کتاب شده. حرف اضافه زیاد دارد، حدود هزار صفحه است و می شود دویست صفحه مفید از آن در آورد. بعد از کنکور تصمیم دارم با مطالعه و ترجیح بندی اولویت منابع و حذف بعضی مأخذهای ارائه شده در کتاب به عنوان سند، کتاب را خلاصه کنم و شاید پی دی افش را بگذارم اینجا. به هر حال اگر حوصله و وقتش را داشتید، کاملش را بخوانید. بد نیست.






6.

روشنفکر ایرانی بحران ساز است. تحریک کننده است. ماهیتش در تقابل با آنچه خودش سنت می پندارد تعریف می شود. و من روشنفکر ایرانی نیستم. و پدرم مدام وقتِ اشاره به من، به طعنه روشنفکر ایرانی ام می خواند. روشنفکری در ایران اصلا از کجا می آید که حالا من بخواهم ادایش را در بیاورم.. رها کنید بابا؛ عح.







7.

با بندبند وجودم محتاج یک سفرم.